گزارش چند روز اخیر

این هفته از از وقت نداشتن برای نوشتن و با این حال نوشتن , گفتم .

از برنامه ریزی گفتم که برنامه ریزی از روز قبل خیلی بهتر جواب میدهد تا برنامه ریختن از صبح همان روز .

از ویژگی تکرار گفتم که از جنبه ی نامرئی آن میشود به دو صورت استفاده کرد .

از انتخاب کلمه هیجان انگیز در لحظه های بحرانی به جای ترس گفتم .

از لحظه های بد و دنبال نقظه ی مثبت آن گشتن گفتم و از معجون بسیار عالیه داشتن تفاوت و تمام تلاش رو کردن صحبت کردم .

نوشتن صرفا جهت نوشتن

اگر ده دقیقه دیرتر مینوشتم تاریخ نوشتن به هم میریخت . درسته عادت هر روز نوشتن به هم نمیخورد . ولی تاریخ هر روز نوشتن به هم میخورد اگر از ساعت دوازده میگذشت .

بالاخره شاید مشکلی پیش بیاید که نشود در یک روز کاری رو انجام داد. حداقل اون یک روز رو اختصاص بدیم به مشکل بزرگتری .

مثلا من امشب نمیخواستم با ننوشتنم به خودم ثابت کنم کار و مشکلم بزرگ بوده است . از طرفی انجام دادن کار در روزِ سخت باعث میشه در زمان های معمولی و آسان اون کار گارانتی باشه که حتما انجام بشود .

کتابی که روزی یک صفحه اش را میخوانم

کتاب روزنوشت پیتر دراکر رو مدتی هست شروع کردم .

اول میخواستم روزی چندین صفحه از اون رو بخونم و تمومش کنم . بعد گفتم چون کتاب به تعداد روزهای سال مطلب دارد شاید بهتر باشد روزی یک مطلب بخونم و کمی به همون مطلب فکر کنم و جلوی خودم رو از خوندن سریع مطلب بعدی بگیرم .

این شد که الان روزی یک صفحه میخوانم . حالا فکر جدیدی به سرم زده که تاریخ کتاب رو با تاریخ میلادی که الان هستیم منطبق کنم . برای همین در حال تلاش هستم که خودم رو برسونم به ماه مارس و هماهنگ جلو بروم .

اجازه بدید چند جمله هم از کتاب بذارم حالا که در موردش صحبت کردم :

از دید فرد , جامعه وقتی وجود دارد که برای او نقش و جایگاه اجتماعی در نظر گیرد . باید میان زندگانی فردی و زندگانی جمعی , رابطه روشن کاری وجود داشته باشد . برای فرد بدون نقش و جایگاه , جامعه بی معنی , بی حساب و کتاب و بی شکل است . فرد بی ریشه و مطرود اصلا جامعه را نمیبیند .

اگر اصل را بر این بگذارید که تغییر یعنی تهدید , هرگز نوآور نمیشوید .

کشور توسعه نیافته معنا ندارد . این کشورها ضعف مدیریت دارند .

اگه کاری غلط است یا بیشتر آن را انجام بده یا قطعش کن !

به نظرت ورزش کردن خوبه ؟ پس زیادتر انجام دادنش هم درست تر است هم بهتر

غر زدن چطور ؟ غلطه ؟ ولی کمتر انجام دادنش بهتر نیست هنوز هم غلط است .

شاید بگیم به هر حال ضررش رو کمتر کردیم ولی شاید بد نباشه که به این فکر کنیم که وقتی کار مضری میکنیم و ناراحتیم و عذاب وجدان بزرگی داریم احتمال قطع شدن آن زیادتر است تا زمانی که آن را کم کنیم .

چون حالا که ضرر آن کم شده چرا اشتیاق داشته باشیم که آن را متوقف کنیم ؟

هر کاری اگر درست است , زیاد تر انجام دادنش هم درست است هم بهتر

اگر کاری غلط است کمتر انجام دادنش هنوز غلط است تا انجام دادنش قطع شود .

اینکه من این هفته کمتر سیگار میکشم هنوز حرف درستی نیست . اگر فکر میکنی مضر است یا بیشترش کن تا عذاب وجدانت شدیدتر بشود یا آن را قطع کن .

به یک شروع کننده ی ساده با هدفی وحشتناک بزرگ نیازمندیم

احتمال یک شروعی بزرگ در ابتدای کار خیلی پایین است

اصلا ابتدای کار با یک شیب بزرگ شروع میشود

برای نداشتن تجربه , خرابکاری زیاد میکنیم کسی حمایت نمیکند حجم کار خیلی بالاست هزینه و ریسک زیاد است

برای همین خیلی ها پس از شروع فرار میکنند . این ها همان نام ها و برندهای یک روزه ای هستند که یک شبه محو میشوند .

البته یک جمع کثیری هم هستند که جرات همان یک شب شروع رو هم ندارند .

یکی از دلایلی که مدام میگن به شغلتون عشق داشته باشین این است که

حالا که هیچ چیزی برای مقابله برابر شیب اول کار نداریم حداقل عشق و علاقه داشته باشیم که بتونیم نجات پیدا کنیم

جرات کنیم اولش ساده باشیم .

عیبی نداره اگر بهمون بخندن یا حمایت نکنن .

والت دیزنی گفته بود :

من فقط امیدوارم که ما یک چیز رو از یاد نبریم اینکه همه چیز با یک موش آغاز شد .

حالا که شروع انقدر ساده است دلیلی ندارد که هدف هم ساده و کوچک باشد .

هدف و ارزو میتونه به شکل ترسناکی بزرگ باشد مثل ارزو الون ماسک که مُردن در مریخ است

چقدر جای این آگهی و تبلیغ خالی است :

به یک شروع کننده ی ساده با هدفی وحشتناک بزرگ نیازمندیم .

خیلی وقت ها جواب بعدی وابسته است به جواب قبلی !

دیروز در حال نگاه کردن رفتار یک فروشنده و خریدار بودم . فروشنده کلی توضیح داد راجع به محصول و خریدار هنوز شک داشت به خرید و من هم داشتم به شکل یک فیلم سینمایی اون صحنه رو نگاه میکردم .

در آخر که نزدیک بود خریدار بگه نه نمیخوام مرسی , فروشنده بعد از تموم شدن توضیحاتش پرسید چنتا میخوای ؟

خریدار گفت یکی بیشتر نمیخوام !

خریدار منظورش این بود که اگر تصمیم به خرید داشتم یکی میخواستم .

فروشنده هم گفت این همونیه که تو لازم داری و اونو داد به خریدار . خریدار چون دیگه قبلا اینطوری جواب داده بود دیگه جواب های بعدیشم تابع جواب قبلیش بود و آخر هم خرید .

نکته ای که دیدم این بود که ما برامون خیلی سخته که جواب بعدیمون متضاد با جواب قبلی باشد .

اگر میخوایم به جواب مثبتی برسیم و رسیدن به همچین جواب مستقیمی سخته, هدفمون رو بذاریم رسیدن به جواب های مثبت آسون ترِ نزدیک و مرتبط و هماهنگ با اون . بعد بریم سراغ جواب مثبت نهایی . اول کمی جواب مثبت رو شکار کنیم .

شاید خیلی از این صحنه ها و تکنیک ها و… رو هر روز ببینیم توجه نکنیم ولی اگر همچین نکته ای در کلاس های بازاریابی با هزینه های میلیونی ببینیم برامون خیلی جذاب و شگفت انگیز است .

قدرت تصمیم های بد !

اگر کنترل زندگیمون دست خودمون باشد احتمال این است که یا ببازیم یا برنده شویم هست ولی اگر کنترل زندگیمون دست دیگری باشد حتما باختیم .

من وقتی به گذشته نگاه میکنم تصمیم افتضاحی که خودم گرفتم رو هم دوست دارم ولی به تصمیمات نسبتا خوبی که به دیگران واگذار کردم حس خیلی خوبی ندارم .

البته واگذاری تصمیم به دیگران مزایای زیادی دارد مثل اینکه اگه نتیجه اش بد شد خیلی راحت میگیم فلانی این راه رو پیشنهاد داد و اگر خوب شد میتونیم خیلی راحت اسم طرف رو حذف کنیم و با غرور اعلام کنیم این تصمیم خودم بود .

ولی به مزایای پنهانه گرفتن تصمیم توسط خودمون دقت نمیکنیم گاهی به دروغ تصمیم هایی بدی که گرفتیم رو به دیگران یا شرایط و… نسبت میدیم حتی اگر به دروغ هم نباشد و درست بگیم بازم اشتباه است نسبت دادن تصمیمون به دیگران .

اگر تصمیم بدمون رو قبول کنیم دردمون میاد وقتی دردمون بیاد دو راه داریم یا فرار میکنیم میریم سراغ راه ها و تصمیمات اسون یا از اون درد استفاده میکنیم اون رو تبدیل به تجربه میکنیم و ده جای دیگه همون اشتباه مارو نجات میده .

حالا اگه تصمیم بد رو نسبت بدیم به دیگران نه دردی در کار است نه درسی نه تجربه ای نه راه نجاتی در اینده .

برای به دست اوردن کنترل زندگیمون راه های زیادی است که یکی از اون ها پذیرش مسئولیت تصمیم هامون است و راه دیگر آن پذیرش خودمون به همین شکل که هستیم و پذیرش رسیدن به خودی که الان نیستیم ولی میتونیم باشیم .

چرا حس خوب یا راحتی دادن مهم است ؟

دو دلیل عمده ای که باعث میشه در یک بانک خاص عملیات بیشتری انجام بدیم

اول نزدیکی اون بانک به محل دسترسی ما

دوم راحت بودن ما با بانک

من میخوام راجع به دلیل دوم صحبت کنم . همیشه امکان این نیست که ما بتونیم بانک یا فروشگاه و.. خودمون رو به مشتری نزدیک کنیم در اینجور مواقع بهترین راه حل استفاده از گزینه دوم است .

این راحتی از خوش برخورد بودن پرسنل شروع میشه تا راحتی با فضا و امکانات . به نظرم زیبایی و حس خوب رو هم باید در این دسته جا داد .

امروز برای کاری به بانک رفته بودم .یه نکته ای برایم جالب بود باجه های بعضی بانک ها به این شکل است که مسئول باجه رو به رو ی تو میشینه و یک مانیتور به عنوان مانع و مثل سپر جلوی ما است و خیلی رسمی و شایدم عادی .

حالت دوم بانک هایی که باجه های اون ها مایل هست و کامپیوتر گوشه ای از باجه است و تو میتونی علاوه بر اینکه مسئول باجه رو راحت ببینی و صحبت کنی میتونی کامپیوتر او هم ( که لازم نیست ولی حس خوبی میده ) رو ببینی و حس راحتی میکنی .

احساس میکنم اگر به این موضوع هم دقت نمیکردم بازم احتمال اینکه در بانک های گزینه دو بروم زیادتر بود . میخواهم بگم که این راحتی به خوداگاه فقط کار نداره , نا خوداگاه منو به سمت خودش میکشه .

این راحتی و حس خوب گرفتن مخصوص بانک نیست , ما از مغازه و فروشگاه هایی که راحت تریم یا حس بهتری بهمون میده زیادتر میخریم .

پس چیزهای کوچکی که شاید مهم نباشد هم مهم است .

الان که دقت میکنم میبینم در بعضی بانک ها حساب باز کردم که فقط طراحی و فضای زیبا دارند یا پرسنل آن خوش برخوردند یا کلا فضای اونجا حس راحتی میده به ادم حتی اگه برای دفعه اول اونجا برویم و منتظر بهونه ای ام که اون ها رو دوباره ببینم .

دقت کردین بعضی از بانک ها انقدر جذاب هستن که زمان انتظار در اون ها خیلی کم حس میشه و دوست داریم به شماره ما به این زودی ها نرسد ؟

شاید جمله ی پنهانی که خیلی ها یا توجه نمیکنن یا حوصله توجه به اون رو ندارن این باشه : به من حس راحتی و حس خوب بده , من رو زیادتر ببین .

آمادگی ذهنی ( قسمت اول )

دقت کرده اید یک مطلب را چند بار به شکل های مختلف میشنوید یا میبینید و بهش توجه نمیکنید ولی یک روز در یک جای خاص یا از زبان یک فرد خاص که میشنوید و تازه بهش دقت میکنید ؟

تا حالا شده موضوعی اصلا برات جذابیت نداره ولی بعد یک مدت به اون علاقه مند بشی ؟

چرا بعضی مسائل که قبلا خیلی روی آن ها متمرکز نبودیم الان به راحتی متمرکز میشیم ؟

حالا چرا این اتفاقات و مثال های از این شکل رخ میده ؟

یکی از بحث هایی که دلیل این اتفاقات هست آمادگی ذهنی هست . البته اکثر ما آمادگی ذهنی مون خودآگاه استفاده نمیکنیم و به صورت ناخودآگاه این اتفاقات می افته .

مثلا ما کلی مطلب درباره ی بیماری های مختلف میشنویم که یا بهشون توجه نمیکنیم یا به سرعت فراموش میکنیم , کافیه یکی از آن بیماری ها را بگیریم اتفاقی که می افته اینه که اولا کلی اون موضوع برای ما مهم میشه و از این به بعد هر مطلبی که در اون , اسم بیماری ما باشه بهش توجه ویژه میکنیم , از طرفی دیگر حالا تمرکز کردن در اون مورد راحت تر است و ما میتوانیم به راحتی ساعت ها مطلب راجع به اون بخوانیم , چون الان برای اون موضوع آمادگی ذهنی پیدا کردیم .

فکر نمیکنم آمادگی ذهنی در این مطلب جمع بشود احتمالا در آینده قسمت های دیگری ها باید براش بنویسم .

حالا چگونه میشود از این آمادگی ذهنی به نفع خودمون استفاده کنیم ؟

خیلی از ما از نداشتن تمرکز در کارمون یا فعالیت هامون ناراضی هستیم . حالا که آمادگی ذهنی با خودش تمرکز میاره پس باید آمادگی ذهنی رو بوجود آورد .

یکی از کارها غرق کردن خود در اون موضوع است . اوایل سخت است ولی بعد مدتی که تجربه و دانشمون رو بردیم بالا , حالا هر روز دنبال مصداق بیشتری میگردیم . مصداق بیشتر = درگیری بیشتر . حالا دیگه اون مطالب به ما نزدیک شده و چیزی که به زندگی ما نزدیک باشه به راحتی بهش توجه میکنیم .

آمادگی ذهنی یک چیز ثابت نیست و با تمرین امکان تغییرش هست .

کافیه برای کاری آماده ذهنی لازم رو داشته باشی از راحت انجام شدن اون کار شگفت زده میشی .

سخت ترین کار یعنی شروع ؟

یکی از سخت ترین مراحل هر کاری شروع هست . اگه کمالگرا هم که باشی که دیگه اوضاع خیلی بدتره . امروز از پس هر دو تای اون ها بر اومدم و سایت خودم رو ساختم و شروع کردم .

من عاشق نوشتن هستم شاید این دلیل انقدر قوی باشه که بتونم مدت ها در سکوت سایت ام بنویسم چون تشنه ی جذب مخاطب و … نیستم . البته شعار هم نمیدم که مخاطب مهم نیست قطعا ورود دوستان اینده ام میتونه اینجا رو گرم کنه و منو خوشحال تر .

من قبلا جاهای مختلفی نوشتم که در اینده تجربه اش رو به اشتراک میگذارم ولی اینجا بیشتر و منظم تر مینویسم .

امروز نیمه ی بهمن است و خیلی خوشحالم که حالا دیگه اینجا رو دارم .

همیشه اون طرف ترس هایت کسی ایستاده که میخوای باشی . مدتی هست که به شدت با ترس هام شاخ به شاخ شدم و هر دفعه بیشتر عمق این جمله رو درک میکنم .