همه رو می رسونی ولی خودت نمی رسی ؟

امروز در حال برگشت به خانه بودم سوار تاکسی بودم وقتی مسافرها همه پیاده شدند و من و راننده فقط مانده بودیم یک دفعه گفت این هم کار نیست , گفتم چطور ؟ گفت باید مداوم یک مسیر را بروی شلوغی و سر و صدا را تحمل کنی , همه را می رسونم ولی خودم نمی رسم .

وقتی این را گفت به شدت از حال بدش ناراحت شدم گرم صحبت شدیم . حتی از مسیری که میخواستم کمی دیرتر پیاده شدم برای این که نمیخواستم یک دفعه وسط راه من هم بروم . نمیخواستم بگویم من هم به مقصد رسیدم حالا تو مانده ای و خودت .

وقتی احساس کردم حالش بهتر شده است پیاده شدم حس خوبی پیدا کردم که کمی از ناراحتی اش کم کردم . بعدش کمی پیاده روی کردم ولی مدام حرفش تو گوشم است .

دیدم من هم گاهی وقت ها برایم اتفاق افتاده دیگران را به مقصد رساندم ولی خودم به مقصدم نرسیدم . گاهی مقصد دیگران را به اشتباه مقصد خود انتخاب کردم و حرف کسی را گوش دادم که نباید حرفش را گوش می دادم .

بعد که کمی فکر کردم دیدم آن راننده تنها نیست خیلی از ما هم در حال رساندن دیگران به مقصدشان هستیم بدون اینکه به مقصد خود توجه کنیم . اگر فرصت برای تغییر مسیر داشته باشیم درد کمتری را تجربه می کنیم .

بدترین درد شاید این باشد که دیگر فرصت تغییر مسیر را نداری و از طرفی تازه متوجه شده ای که این مسیر تو نیست .

دیدگاهتان را بنویسید