علاقه مند شدن به چیزهایی که به آن ها علاقه نداریم

خیلی وقت ها حتی در کار و شغلی که آن را دوست داریم تعدادی از کارهای دوست نداشتنی را هم باید انجام بدهیم

نمیتوان گفت من فقط از هر کاری لذت میبرم آن را انجام میدهم . حتی آن هایی که به شدت از شغل خود راضی هستند هم کارهای اذیت کننده دارند ولی چون از آن صحبت نمی کنند باعث می شود دیگران فکر کنند آن ها فقط کارهای دوست داشتنی انجام می دهند .

یکی از راه های علاقه مند شدن به کارهای دوست نداشتنی اطلاعات و دانش بیشتر داشتن است مثلا من شاید بخواهم کارم را درشبکه های مجازی معرفی کنم ولی این کار را دوست ندارم هر روز انجام دهم . وقتی در مورد این شبکه ها و قابلیت هایشان بیشتر بدانم حالا هر روز از اذیت شدن من کمتر میشود چون در این حوزه تا حدودی اطلاعات و تجربه دارم .

از طرفی توقع دوست داشتن صد در صدی هم نداشته باشیم . یاد جمله محمد علی کلی افتادم ولی چون به شدت در شبکه های مجازی و کانال های انگیزشی از آن استفاده شده دیگر آن تاثیر قبلی را ندارد و حس خوبی بهش ندارم ولی آن را نقل میکنم که با این مضمون بود :

من از هر دقیقه ی تمرین متنفر بودم ولی به خودم می گفتم الان زجر بکش بقیه ی عمرت را مثل قهرمان ها زندگی کن

به نظرم کسانی که فقط از خوبی های کار و زندگی خودشان می گویند در حال خیانت به افراد هستند چون باعث می شود دیگران در تحلیل خطای زیادی کنند

شاید بگویید زندگی خودشان است شاید نخواهند چیزی از مشکلات بگویند . من هم با شما موافقم . اگر کلا در مورد کاری نگویند بحثی نیست مشکلات را هم نگویند . ولی اگر در مورد کاری صحبت میکنند و فقط از خوبی های آن بگویند و مشکلات را پنهان کنند به این موضوع حس خوبی ندارم .

تجربه ی بیشتر لذت و حال خوب با اشتراک گذاری

استفاده از هر لذتی , نهایتی دارد .

مثلا من جوجه کباب را دوست دارم و یک جوجه کباب سفارش می دهم شاید سالاد و نوشابه هم به آن اضافه کنم برای لذت بیشتر . این پایان کار است . در این شرایط دیگر نمیتوانم چیزی اضافه کنم برای لذت بیشتر . چه بسا اگر سفارش دو جوجه کباب بدهم اوضاع خراب تر هم بشود و بدم هم بیاید . منظورم این است که ما با خط پایان لذت مواجه شدیم .

برای عبور از این خط چه کاری میتوان کرد ؟

یکی از راه هایی که برای عبور از خط پایان لذت است اشتراک گذاری یا تقسیم است .

خیلی از ثروتمندان بعد از رسیدن به این خط تازه شروع به یافتن دوست جدید یا شریک زندگی جدید می کنند .

من اگر با دوستی بروم رستوران و جوجه سفارش دهم خط پایان من کمی طولانی تر خواهد شد . اگر غذای او را هم حساب کنم باز هم این فاصله را طولانی تر خواهم کرد .در نتیجه حال خوب و لذت بیشتری رو تجربه خواهم کرد . چنان که شاید مزه ی غذا را فراموش کنم ولی آن حال خوب تا روزها با من خواهد بود .

وقتی ثروتمندانی همچون بیل گیتس تعداد زیادی خیریه و موسسه برای کمک به نیازمندان دارند این فقط به دلیل انسان خوب بودن یا پاداش خوب در دنیای دیگر نیست آن ها در حال طولانی تر کردن مسیر لذت هستند .

خیلی وقت ها میتوانیم با اشتراک گذاری مرز لذت رو جا به جا کنیم .

حالم از روزهایی که خودم نبوده ام به هم می خورد

وقتی خودم نیستم حسم خیلی بد است . یکی از دلایلی که هیچ وقت سراغ رشته بازیگری نرفته ام و نخواهم رفت همین است .

این که بخواهم مدلی زندگی کنم که دیگران برایم تعیین کرده اند یا خودم جوری رفتار کنم که میدونم این من نیستم به شدت حالم را بد می کند .

چه دوستی ها که شکل ندادم چون نخواستم نقاب بزنم و چه فرصت ها از دست دادم که باز نخواستم نقاب بزنم . البته نمی گویم این کارها را صرفا برای انسان خوب بودن کرده ام نه . این ها را خودخواهانه انجام داده ام چون نخواستم فرصتی خوب را با حال خوبم معاوضه کنم .

قبول دارم خیلی از وقت ها به نفع مان است خودمان نباشیم و نمی گویم من هم همیشه خودم هستم . .

ولی سعی می کنم در بیشتر زمان ها خودم باشم و اگر در جایی نقاب گذاشتم از همان ثانیه اول این حال بد را قبول می کنم و خودم را گول نمی زنم .

بدترین دروغی که میتوان گفت , دروغی است که به خودمان می گوییم بقیه دروغ ها در رتبه ی بعدی است .

رابطه ی خوشگذرانی با هدف + تجربه ی شخصی

خوشگذرانی با هدف رابطه ی عکس است .

هر چقدر هدف های ما بیشتر یا بزرگتر باشد خوشگذرانی باید کوچک و کمتر باشد .

نمیگویم که کلا بیخیال خوشگذرانی شویم چون قبلا این راه را خودم رفته ام و جواب خوبی نگرفتم . حذف کامل خوشگذرانی تبعات بدی دارد که تاثیر خودش را هم روی کار میگذارد .

یک راه دیگری که آزمایش کردم و جواب نگرفتم استفاده نکردن از خوشگذرانی های کوچک و جمع کردن و تبدیل آن به یک خوشگذرانی بزرگ است . این کار مانند این است که شش روز در هفته سه ساعت بخوابیم و بگوییم جمعه جبران میکنم و چهارده ساعت می خوابم .

در این شرایط نه آن شش روز را میتوانیم درست زندگی کنیم نه جمعه را .

فعلا بهترین روشی که پیدا کردم استفاده ی روزانه از همین خوشگذرانی های کوچک است . نکته ی جالب ماجرا اینجاست که چون برای ما کمیابی جذابیت دارد , خوشگذرانی کوچک گاهی لذتی بیشتر از یک خوشگذرانی خیلی بزرگ دارد .

مثلا من انتخاب میکنم نیمساعت با دوستی تماس صوتی یا تصویری بگیرم جای اینکه منتظر بمانم جمعه شود و همدیگر را ببینیم و کلی وقت برای رفت و آمد و … کنار بگذاریم . البته همیشه این شکل نخواهد بود گاهی خوشگذرانی کوچک برای فردی دیگر این است که جای مسافرت انتخاب می کند یک روز با دوست خود بیرون برود پس برای هر فرد این انتخاب متفاوت است .

منظور من این است اگر هدف بزرگی داریم باید به همان نسبت خوشگذرانی را کوچک کرد .

چه زمانی هیچ محدودیتی نیست ؟

وقتی کاری را میخواهیم شروع کنیم قبل از فکر کردن به نتایج و مراحل آن اول فکر می کنیم در خانواده با شنیدن آن چه برخوردی می کنند ؟ خیلی وقت ها همین فکر پایان شروع کردن است .

حالا اگر احساس کنیم برخورد بدی نمی کنند کار را شروع می کنیم بعد به آن فکر می کنیم خب الان دیگران چه فکری می کنند ؟ اگر کسی به ما یا محصول ما توجه نمی کند بهتر است آن را رها کنم اگر هم توجه می کنند و واکنش ها بد است شاید ما به درد این کار نمیخوریم .

تا زمانی که تمرکز ما روی دیگران باشد تا نتایج یا مراحل کار خودمان اوضاع همین شکل است .

در این شرایط باید به جمله ی زیبا ی گری وی فکر کرد :

وقتی برای خودت انجامش بدی
دیگر هیچ محدودیتی وجود ندارد

اگر لباسی که خریدی برای جلب توجه دیگران است مدام دنبال این هستی که نظر تک تک افراد در مورد لباست چیست ؟ اولین نظر منفی کافی است تا حس خوب پوشیدن آن به حس بد تبدیل شود ولی اگر همان لباس را برای دل خودت خریده باشی اگر چند نظر منفی هم بگیری زیاد برایت مهم نیست چون از اول هم که خریدی منتظر شنیدن آن نظرات نبوده ای . وقتی منتظر شنیدن آن ها نبوده ای برایت مهم هم نیست .

سوا کن جدا کن نداریم . دَر هَم است !

در این مطلب موضوع آموزشی وجود ندارد لطفا اگر وقت کمی دارید آن را نخوانید تا وقت شما هدر نرود اگر وقت اضافه داشتید و حوصله ی حرف های دوستانه داشتید بخوانید .

البته این را میدانم که کسی وقت اضافه ای ندارد و اگر هنوز در حال خواندن مطلب من هستید من ازتون خیلی ممنونم چون ترجیح دادین مقداری از زمانتان را صرف خواندن حرف های من کنید که میتوانستید با آن هزاران کار دیگر کنید .

دلم برای هوای سرد زمستان تنگ شده است و کلا هوای سرد را به هوای گرم ترجیح می دهم و در فصل ها زمستان رو بیشتر از فصل های دیگر دوست دارم .

این روزها ترسی دارم . ترسِ این زمستان بیاید و نباشم یا این که امسال تمام شود و کارهایم مطابق برنامه ام تمام نشود . البته این نگرانی را هر شب موقع خواب تجربه می کردم و می کنم . موقع خواب به این که ممکن است فردا دیگر بلند نشوم فکر می کنم از طرفی انرژی دهنده است از طرفی هم کمی از حال خوبم کم می کند .

البته یاد گرفتم خیلی تصمیم ها به صورت پکیج است یعنی با انتخاب آن ها تعدادی اتفاق های جانبی هم می افتد مثلا همین فکر مرگ , انگیزه می دهد ولی اون طرف ماجرا که حال خوب کمتر است هم قبول کردم .

نمیشود فقط چیزهای خوب را انتخاب کرد وقتی کسی تصمیم می گیرد از استانی دیگر مهاجرت کند به تهران نمیتواند فقط به اتفاق های خوب امیدوار باشد و بگوید شغل مناسبی پیدا می کنم و…

باید قبول کند برای رفتن به محل همان شغل ترافیک یکی دو ساعته را خواهد داشت و کلی اتفاق دیگر . به عبارت میوه فروش ها سوا کن جدا کن نداریم درهم است .

البته جامعه ای که در آن کتاب های جذب و بیشعوری کلی طرفدار دارد صحبت از این موضوعات کمی سخت است .

از تیشرت زاکربرگ تا فرهنگ ضدحالی

این که فقط تیشرت تکراری بپوشیم و امیدوار باشیم مانند زاکربرگ با ما برخورد کنند را من هم موافق نیستم .

ولی این که هر کسی این کار را کرد یا یک کار را الگو برداری کرد مسخره کنیم با این هم موافق نیستم .

کسی که تیشرت تکراری می پوشد مدام به خودش یادآوری می کند زمانش مهم است یا زاکر برگ دیگر چه کارهایی می کند . اگر در همین حد به فکر باشد و عمل کند هم ارزشمند است .

خوب نیست به اجبار به مردم بفهمانیم که تو زاکربرگ نیستی . خیلی وقت ها اگر مردم جلوی این مسخره شدن ها دوام میاوردند به چیزهای خوبی می رسیدند . از این نمونه ها من شخصا زیاد دیدم . وقتی فکر کردم دیدم ما یک مشکلی داریم یا بهتر بگم یک فرهنگ جالبی داریم .

فرهنگ ضد حال زدن !

یکی از مصادیق آن این است که تا موقعی که اوضاع خوب است همه ساکت هستند تا عالی هستی هیچ کس نظر نمی دهد تا چیز بدی می بینند حمله می کنند و فکر می کنند الان موقع نظر دادن است یا احساس میکنند هر کس ضدحال بزرگتری به دیگری بزند برنده است . ریشه ی این فرهنگ هم این است که فکر می کنیم در هر چیزی حق دخالت داریم حتی در شخصی ترین مسائل .

مثلا من امروز لباسی که خودم خیلی دوست داشتم رو با لباس دیگری ست کردم و دوستی می گفت این به این نمیاد و این حرف را چند بار زد که باید این رنگ رو می پوشیدی . من هم گفتم من این ست را بیشتر دوست دارم هر وقت نظرت را لازم داشتم خودم ازت می پرسم .