بهانه ای به نام عکس

آدم وقتی حال دلش خوب باشد از تنهایی هم لذت می برد . این جمله با دیدن این عکس برایم تداعی شد .

این یکی از تصاویری است که با دیدنش هر دفعه لذت می برم . گفتم هم برای ذخیره شدنش و هم برای بروز کردن سایت ازش استفاده کنم .

این هم اگر اشتباه نکنم Eltz Castle هست .

البته دیدم ایده ی بدی هم نیست بیشتر مواقع اول مینویسیم بعد از تصویر کمک می گیریم . گاهی اول تصویری را ببینیم بعد , از نوشتن کمک بگیریم .

معمولی ها زنده هستند و متفاوت ها زندگی می کنند

برای زنده ماندن کافی است معمولی باشی ولی برای زندگی کردن باید متفاوت باشی .

طعم واقعی زندگی را فقط کسانی تجربه می کنند که متفاوت هستند شاید عمر طولانی هم نکنند ولی در همان مدت چندین بار زندگی می کنند .

شاید یکی از دلایلی که متفاوت ها از مُردن نمی ترسند همین باشد . کسی که چند بار زندگی کند از مرگ نمی ترسد ولی کسی که یک بار هم نتوانسته درست زندگی کند هر لحظه باید از سایه مرگ بترسد .

حالا اگر متفاوت بودن خوب است چرا خیلی ها معمولی هستند و راضی هم هستند و یا حتی ممکن است تو را هم نصیحت کنند ؟

چون معمولی بودن هم کلی مزایا دارد .

اولا تعداد معمولی ها زیاد است و مسیر آن ها را رفتن نیاز به دلیل ندارد ولی اگر متفاوت باشی مدام از تو می خواهند دلیل کارهایت را بگویی .

دوما معمولی بودن آسان است . البته همین معمولی ها نمی آیند بگویند که ما چقدر راحت طلب هستیم می گویند از صبح تا شب جون می کَنم تهش هم خبری نیست .

سوما معمولی ها در شرایط عادی وظیفه ای که دارند رو کمتر یا در بهترین شرایط به اندازه ی وظیفه خود انجام می دهند ولی متفاوت ها بیشتر از چیزی که باید انجام می دهند .

البته بحث معمولی ها و متفاوت ها طولانی تر از این حرف ها است شاید باید این را قسمت یک در نظر بگیریم .

الگوهای فاجعه بار

این یک مطلب خاص با موضوع خاص نیست صرفا در حد چند حرف دوستانه است.

امروز یک سخنرانی دیدم می گفت صبح پاشدن خودش مهم نیست بلکه آن الگویی که بهت می دهد مهم است.

وقتی صبح با خودمون کلنجار می رویم و بعد تصمیم می گیریم بلند شویم این پیروز شدن یک الگو است و این رو در روز تکرار می کنیم و این الگو مهم است .

من هم قبلا مطلبی نوشته بودم با عنوان تاثیر کار قبلی بر کار بعدی که با توجه به سخنرانی که امروز دیدم کریستالی تر شد ترجیح دادم اینجا هم بنویسم.

برای همین است که می گویم اول روز ما به شدت به یک کار مثبت سخت نیاز داریم اگر نتوانستی صبح زود بیدار شوی سریعا دنبال چالش دیگری بگرد مثلا می تواند این چالش پنجاه صفحه مطالعه بعد از صبحانه باشد.

یک نکته ی دیگر اینکه آدمی که الگوی هدر دادن زمان دارد اگر پنج صبح هم بیدار شود باز هم بازدهی بالایی نخواهد داشت.

قبل از اینکه ساعت خواب را کم کنیم باید ارزش ساعت بیداری را بیشتر کنیم.

استفاده از تمام ساعت های روز خودش هنر بزرگی است که اکثر ما از آن محروم هستیم از جمله خود نویسنده که هنوز در آن ماهر نیست در این شرایط بیدار شدن زودتر از معمول علاوه بر اینکه فایده ی خاصی ندارد بلکه موجب فاجعه ی بزرگتری خواهد شد.

چون خواب مان کم بوده است در طول روز خسته تر و کم حوصله تر هستیم و پتانسیل بالایی برای بدتر کردن روز داریم.

یک سال زنده هستیم ولی یک روز آن را جشن می گیریم

هر روزی که نَمُردیم , آخر شب باید موقع خواب یک جشن کوچک بگیریم

نه اینکه بعد سیصد و شصت و پنج روز یک روز جشن بگیریم

حالا چرا هر روز جشن نمی گیریم ؟ چون تمام یک روز رو زندگی نمی کنیم

ما در سال تعداد روزهای محدودی را خوب هستیم و ازش استفاده می کنیم آن هم به شکل نصف و نیمه

اگر یک روز رو به شکل ترسناک از تک تک دقایقش استفاده کنید با لذتی مواجه می شوید که در روز تولد هم با چنین چیزی مواجه نمی شوید

البته وقتی روی تمام روز حساس شویم مشخص است که قرار نیست خوش بگذرد چون آسان نیست چون باید از خیلی چیزها صرف نظر کرد باید زجر کشید باید کلی کار خسته کننده انجام داد پس کجای این داستان خوب است که جشن می گیریم ؟

مهم ترین لحظه , لحظه ی دیدن نتایج است و چون نتایج رو یک شبه نمیشود دید فعلا لحظات مهم همان شب ها است که روزمون رو آنالیز می کنیم و یک تنفس عمیق همراه با خنده ی رضایت می کشیم این چند ثانیه به صد روز یک آدم ناموفق میارزد

رفتار تماشاگرها

در این چند وقت چند نمایش خارجی دیدم که در آن ها رفتار تماشاگرها رو آنالیز کردم به چیزهای جالبی رسیدم

اولین نکته ای که در چند جا دیدم این بود که موقع اجرا از شور و اشتیاق تماشگرها لذت بردم چیزی که در کشور خودمون کمتر میبینم وقتی اجرایی رو میدیدن اکثر حواس تماشاگرها به اجرا بود تا بغل دستی و هوا و حرف های بقیه و از اون بهتر تعداد زیادی هم جای اینکه هزینه و سود نمایش رو حساب کنند یا به پولی که در می آورند فحش دهند یا با حسرت نگاه کنند با خنده و رضایت میدیدند چیزی که در بین ما ها کمتر هست

ما حتی خیلی وقتا برای لطفی که در حق مان میکنند تشکر نمیکنیم چون میگوییم طرف احساس میکند مهم است ولی اگر از چیزی شاکی باشیم به راحتی حمله میکنیم

مثلا اینجا معلمی کلی نکته مفید میگوید تشکر خاصی نمیشنود ولی تا یک مطلب اشتباهی میگوید به راحتی با انواع و اقسام انتقاد ها روبرو میشود

نکته ی دیگر پیشفرض ذهنی تماشاگر ها بود که نمایش با موفقیت به پایان برسد یعنی انگار نمایش رو مال خودشون میدانستند و میخواستند با موفقیت تمام شود

ولی ما خیلی وقت ها از حاشیه ها بیشتر لذت میبریم جوری که میگوییم اگر برق برود و نمایش نصفه شود چقدر جالب و هیجان انگیز است

نکته ی دیگر اجرا کنندگان قبلی وقتی را برای دیدن اجرای دیگران هم میگذاشتند با اینکه خودشان اجرا داشتند و میتوانستند تمرین کنند و آن ها هم همین نکات رو رعایت میکردند یعنی با شوق میدیدند و آن پیشفرض ذهنی رو هم داشتند

امیدوارم ما هم روزی به این جایگاه برسیم

لذت فراتر از برنامه ریزی عمل کردن

من برای نوشتن در اینجا برنامه دارم از قبل موضوع دارم ولی خیلی وقت ها مثل الان یک موضوع تازه ی خارج از برنامه پیدا میشود و ترجیح میدهم اول آن را بنویسم و این لذت غیر قابل وصفی دارد

وقتی برنامه میریزم یک کتاب را تمام کنم همزمان با آن یک کتاب دیگر هم به چشمم میخورد و آن را هم میخوانم

میخواهم بگویم از برنامه ای که میریزی جلو تر باش اینجوری هم در حال پیشرفت هستی چون برنامه داری و هم لذت میبری چون برنامه نداری

لازم نیست همیشه مثل یک ماشین طبق برنامه ای که داریم عمل کنیم واین کار به معنای انجام ندادن برنامه ریزی و عوض کردن آن با کارهای آسان نیست بلکه منظور من دقیقا برعکس آن است یعنی علاوه بر برنامه ای که داری چند کار سخت برنامه ریزی نشده هم انجام بده

میخوام این نوشته ام کوتاه باشد شاید کوتاهی این نوشته تشویق کند به دوباره خوانی و جدی گرفتن آن

صحبت با مارک منسون

امروز داشتم با مارک منسون صحبت میکردم منظورم این است که داشتم کتابش را میخواندم

مگر غیر این است که خواندن هر کتابی یعنی صحبت با نویسنده ی آن ؟

چیز جالب دیگر اینکه بعد خواندن کتاب هنوز قدرت صحبت و مشورت با نویسنده ی آن را داری چون مدل ذهنی آن نویسنده را داری

البته جدا از کتاب نیاز به چیزهای دیگری هم است که الان موضوع صحبتم نیست

بگذریم

مارک منسون در کتاب اوضاع خیلی خراب است میگوید : مثلا اگر تصور کنید BMW چقدر زیباست و چقدر راحت است و چقدر شیک و … این تصور به درد نمیخورد

( البته یادم نیست دقیقا چه مثالی زده بود فکر کنم ویلا را مثال زده بود )

میگوید باید به این فکر کنی که الان اون رو نداری . این تصور درد دارد و این تصور حرکتی به دنبالش خواهد داشت و این تصور به درد میخورد

خیلی حرف مفید و زیبایی زده است

حالا شاید سوال پیش بیاد پس کلا در تصوراتمون همیشه خودمون رو بدبخت تصور کنیم ؟
جواب : خیر

میتوانیم تصور کنیم فلان چیز یا فلان شرایط چقدر خوب است ولی حتما باید پس از آن به خودمان یادآوری کنیم که ما الان آن شرایط رو نداریم و این درد رو قبول کنیم

بعضی از دوستان با خنده از شرایط مالی خوب دیگران صحبت میکنند که فلانی عجب خانه ای دارد یا فلان سمت را دارد و دلیل خنده ی آن ها را نمیفهمم

این که در موردش صحبت میکنی یعنی تمایل داری تو هم داشته باشی و به این فکر نمیکنند که الان ندارند و چون به این فکر نمیکنند تلاشی هم نمیکنند

عده ای دیگر میگویند من که کلا به آن شرایط نمیرسم چرا کلا به نداشتنش فکر کنم و حال خودم رو خراب کنم

در این شرایط بهتر است پس کلا در موردش حرف نزنیم یا تصور نکنیم چون ممکن است بیست سال بعد تازه به این فکر کنیم که من این شرایط رو ندارم و حس نا امیدی بیست ساله در یک شب روی سرمان خراب میشود و آنوقت نمیتوان به راحتی این قضیه را جمع کرد

تاثیر کار قبلی بر کار بعدی

هر چقدر کارهای مفید و مثبت ( از لحاظ تاثیر بر زندگی خود و دیگران ) انجام دهیم بیشتر تمایل داریم تا کار بعدی ما هم به شکل مفید و مثبت باشد

این شکل از عمل برای کارهای منفی هم صدق میکند

من تا قبل از این تجربه از قدرت شروع یا قدرت صبح بی خبر بودم

میدانی چرا شروع مهم است ؟ چون شروع خنثی است و و یک چیز خنثی رو راحت تر میشود مثبت یا منفی کرد

اگر وقتی صبح که بیدار شدیم یک کار مثبت انجام دهیم شانس خوب بودن کلی آن روز بالا میرود ( البته قطعی نیست ولی احتمال زیاد روز خوبی در پیش داریم )

هر چقدر این زنجیر رو ادامه بدهیم قوی تر خواهد شد یعنی کار مفید بعدی تمایل ما رو برای کار بعدی بیشتر خواهد کرد

مثلا من ساعت خودم رو دو ساعت زودتر از چیزی که همیشه بیدار میشوم تنظیم میکنم در آن دو ساعت مقاله ها و کتاب ها و سایت های مورد نظرم را چک میکنم در این شرایط علاقه دارم بعد از آن صبحانه هم بخورم وقتی صبحانه خوردم تمایل دارم لباس تمیز و مرتب ام رو بپوشم و بیرون بروم و…

حالا اگر ساعت رو نیم ساعت قبل بیرون رفتن تنظیم میکردم چه میشد ؟ یادگیری که دیگر وقتی نداشت و صبحانه هم عجله ای خواهم خورد در این شرایط فرقی ندارد چه لباسی باشد هر چه باشد خواهم پوشید و…

نکته ی دیگر : زنجیر را میشود شکست ولی معمولا هزینه و انرژی زیادی خواهد گرفت

ممکن است من تا ظهر وقت تلف کنم ولی از ظهر تصمیم بگیرم دیگر به شدت روی زمانم حساس باشم ولی این تغییر مسیر انرژی زیادی می طلبد خیلی ها حوصله ی چنین تغییری ندارند و همان زنجیر قبلی را ادامه میدهند و تعدادی دیگر در مسیر مثبت قرار میگیرند ولی زنجیر قبلی و آن گذشته ی غیر مفید آن ها را آزار میدهد و ممکن است آن آرامشی که در شروع خوب بود را به دست نیاورند

نکته ی دیگر : من از زنجیر شدن ساعت های یک روز گفتم ولی روزها هم به هم زنجیر میشوند

از یک روز خوب داشتن میتوان پیشبینی کرد که احتمالا فردا هم روز خوبی خواهد بود

اکثر نتیجه های ما از زنجیرهایی است که دنبال کردیم وگرنه یک کار مضر یا یک شب بد منجر به زندگی افتضاح نمیشود این زنجیرهای افتضاح است که چنین زندگی را به ما هدیه داده است